جدیدا دوباره کلاس زبانمون رو دوست دارم کم کم دارم یادمی گیرم
از عید تا حالا چند تا کتاب خوندم که از چند تاش خوشم اومد مثل :
۱.دم را دریاب از بلو
۲.معرکه از سلین که معرکه بود
۳.نان سال های جوانی از هانریش بل
۴.راز فال ورق
۵.گهواره گربه از ونه گات
۶.تهوع از سارتر
۷. سه تا کتاب از براتیگان
۸. آخرین وسوسه مسیح که واقعا خوشم اومد
۹.خاطرات موتور سیکلت از چه گوارا
۱۰.چند داستان کوتاه از وودی الن
۱۱.راز داوینچی و آخرین نشانه از دن براون
۱۲.همسایه ها از احمد محمود که برای زمان جنگ هست و واقعا ملموسه
۱۳. خداحافظ گری کوپر که دو بار پشت هم خوندم و پر از جملات ساده و قشنگ بود میخوام باز از رومن گاری بخونم
خیلی خوشحالم که دیگه دانشجو نیستم اون موقع ها هنوز خانم ها دم در نگهبانی نبودند و کسی کاری به ما نداشت که چی میپوشیم و ... دلم برای دانشجو ها می سوزه
از ان جایی که به من بیکاری نیامده . تا حالا که درس ذاشتیم بعد هم درگیر مقاله دادن بودیم بعد از سفر تصمیم گرفتم یه حالی به کامپیوتر بدهم یک هارد اکسترنال خریدم و همه اطلاعاتم را روی ان ریختم بعد یه بنده خدای اومد ویندوز نصب کنه همه درایو ها رو فرمت کرد با اکسترنال هارد را. نتیجه این شد که کلی عکس و فیلم و پروژه کاری و درسی از زمان لیسانس تا آخر ارشد پاک شد. حالا دو ماه که جمعه ها درگیر فرمت کردن و مرتب کردن فایل هام هستم هر روز هم سر کار میرم سه روز هم کلاس زبان.
جمعه رفتم ماسوله واقعا جای زیبایی بود
فردا یکی دیگه از دوستهایم برا تحصیل میره دانمارک
مقاله ام برای ۱۴ امین کنفرانس مواد کامپوزیت اروپا برای ارایه انتخاب شده دنبال ویزا هستم برای مجارستان
امسال سال معرکه ای است تا اینجا ۷ تا خبر عروسی شنیدیم کل سال عروسی میریم
امروز دوست های زیادی به من دلگرمی دادند. اس.ام.اس های خوبی گرفتم امیدوارم این دوستی ها همیشه باشه فعلا که شادم و استرس ندارم ای کاش فردا هم ریلکس باشم
کلی برنامه دارم بعد از ۱۸ سال درس خوندن بیکاری هم عالمی داره
هوراااااااااااااااااااا
این روزها سرم شلوغ است و فکرم مشغول. هم فکری درگیرم هم فیزیکی.
بعد از چند ماه بالاخره شرکتی که کار می کنم چند تا پروژه گرفت. کارمون زیاده . حتی چند روز اخیر را بیشتر ماندیم تا کا ر ها راست و ریس شود.
به محض رسیدن به خونه هم به پروژه خودم می رسم. باید تا اواسط بهمن دفاع کنم. هنوز به نتیجه نهایی نرسیدم. نوشتن و ادیت کردن متن ها هم خودش کلی دردسر داره . از طرفی فکر می کنم دیکه سر کار نرم، ولی هم کارم خوبه هم دوسش دارم هم حیف از دستش بدم مخصوصا الان که خیلی کار هست.
حالا تو این هیر و ویری که ذهنم آشفته است یکی از بهترین دوستام بعد از دو سال زندگی مشترک طلاق گرفت. دو روز تو بهت بودم هیچ کاری نمی کردم. تو این دوسال همیشه شاد و راضی به نظر می رسید که گویا با سیلی صورتش و سرخ نگه می داشته که آبروی طرف نره . اصلا باورم نمیشه به همین راحتی و اینقدر ساده بشه یک زندگی از بین بره .
من کلی فکر برای آیندم دارم تازه می خوام درسم که تموم شد یک چند وقتی برا خودم زندگی کنم . دلم میخواد با آرامش برای آیندم تصمیم بگیرم ولی آدم های دور و برم معتقدند که هر چی قسمت باشه میشه. پس نقش من چیه ؟؟
هیچ زمانی برای لذت بردن از زندگی دیر نیست. هفته پیش دخترانه بیرون رفتیم اول نها خوردیم بعد هم تو پارک ملت قدم زدیم. کلی خوش گذشت خیلی وقت بود همدیگر را ندیده بودیم یکی خواستگار جدید داشت، یکی سر کار جدید رفته بود. خلاصه کلی اتفاق خوب شنیدیم.
پارک هم خیلی زیبا شده بود. درخت های سبز و زرد و نارنجی و اخرایی و....
دو تا کتاب هم خوندم یکی از آن ها " دلباختگی " از "کریستین بوبن" بود. واقعا لذت بردم. پر بود از مفاهیم زندگی،عشق و دوستی . پر از گل سرخ و لطافت. چیزی که تو زندگی روز مره گم شده است.
کتاب دوم " دسته دلقک ها " از " سلین " . اوایلش خسته کننده بود ولی کمکم جذاب شد. یک بخش هایی از کتاب شاهکار بود. توصیف های عالی از حس های افراد و محیط. مثل اتفاقاتی که در سمساری و عتیقه فروشی افتاد یا توصیف آدم ها و جنگ . همه شخصیت ها عجیب بودند ولی ملموس می شدند.
سه شنبه تا پنج شنبه هم همایش صنایع دریایی در کیش برگذار میشود هوراااااااااااااااااااااااا (واقعا به این تفریح نیاز دارم مخصوصا که تا دوشنبه کلی کار دارم)
آبان هم به نیمه رسید .
هفته ها با سرعت باد می گذرد، به همین راحتی هفته اول مهر هم گذشت. سریعتر از آنی که فکر می کردم.
چهار شنبه به دانشگاه رفتم. بچه های دهه هفتاد هم دانشجو شده اند. و چقدر ناز و کوچک. قیافه آنها شبیه فاتحان جنگ ها بود که نتیجه تلاش شان مثبت بوده است و دیدنشان بسیار لذت بخش. احساس پیری کردم . قیافه دانشگاه هم عوض شده بود در های ورودی ساختمان ها اتوماتیک شده بود و لازم نبود با زور آنها را باز کنی دو جا حوض و فواره گذاشته بودند . فکر اینکه مهر سال 89 دانشجو نیستم هم ناراحت کننده بود و هم خوشحال کننده. پس از سال ها درس خواندن و دود چراغ خوردن ، تمام شدن تحصیل و ندیدن اساتید محترم لذت بخشه ولی دانشجو بودن هویتی است که از دست دادن آن دردناکه.
دانشگاه به سراغ یکی از بچه های قدیمی رفتم که در دانشگاه کار می کند البته با او کار داشتم باورم نمی شد که از دیدنم خوشحال شود کسی که در کل دوران تحصیلم شاید دوبار صدایش را شنیده بودم (از ادم های عجیبی که فوق العاده کم حرف بود ) برایم دست تکان داد و گفت "سلام ، خوبی ؟ " اینقدر خوشحال شدم که نگو
کتاب "1984" را خواندم اوایلش سخت بود ولی بعد که جلوتر رفتم خوشم امد و در نهایت معرکه بود مخصوصا پایان تلخ کتاب را خیلی دوست داشتم. جملات و عبارات زیبایی در آن نوشته شده است که واقعا جالبند.
من به خدا و انسان ، مرده و زنده نیکی کردم. چرا بیماری و بدبختی بر من چیره شده است ؟ من از فرو نشاندن آتش فتنه در کشور، و پایان دادن به کشمکش های خانوادگی ناتوانم. دسیسه ها و افتضاحات پیوسته بر من فشار می آورد و مایه پریشانی خاطر است. بیماری جان و تن، پشت مرا دو تا کرده و من که از شدت بدبختی فریاد می زنم، روزهای خود را به پایان می رسانم. در روز خدای شهر و خدای جشن، خود را بدبخت و بیجاره حس می کنم. مرگ چنگال خویش را در من فرو کرده و مرا از پای در می آورد. روز و شب از بخت خویش می نالم و زاری می کنم و درد من می کشم.
ای خدای من بر انسان رحم کن ، و چنان بخواه که اگر بی دین هم باشد بتواند نور ترا ببیند.
شاه بزرگ، شاه مقتدر، شاه عالم، شاه آشور، آسور بانی پال626 ق.م
سه شنبه پیش به انزلی رفتیم. هشت نفر بودیم. من و همکارم با 6 نفر از یک شرکت دیگه. الحمدلله دو تا خانوم دیگه هم همراهمون بودن و تنها نبودم. سه شنبه صبح زود حرکت کردیم و ظهر رسیدیم . از عصر کار را شروع کردیم . تا ساعت شش که کار تعطیل شد . پس از یه استراحت کوتاه لب ساحل رفتیم شام خوردیم پیاده برگشتیم. چهارشنبه هم از صبح تا عصر سر کار بودیم پس از استراحت لب ساحل و شام و پیاده روی....
یک نکته جالب این بود که ما تو شرکت همدیگر و به اسم صدا می زنیم ، اونجا تا میگفتن خانوم مهندس کلی مشعوف می شدیم.
انزلی را دوست داشتم ولی اسکله کثیفی داشت ابش لجن بود پر از پوست هندوانه، دمپایی پلاستیکی ، بطری نوشابه و ...
کلی یدک کش و شناور صید کیلکا دیدیم . شناور "میرزا کوچک خان " هم اونجا بود اماده اش می کردند که بر روش عروسی برگزار کنن.
چهار شنبه شب هم یک کانتینر بر وارد اسکله شد
پنج شنبه ظهر هم حرکت کردیم .
خیلی دوست داشتم منم یک شناور کوچولو داشتم روی اون زندگی می کردم زندگی رو دریا خیلی رویایی و خیلی سخته
****
چهار شنبه بهترین دوستم ، برای ادامه تحصیل و گرفتن مدرک PH.D ایران را ترک کرد . اول می رفت اتریش بعد امریکا.
یک شنبه به دیدنش رفتیم. دختری شاد و سرزنده که "نمیشه " براش معنایی نداشت. امیدوارم هر جا که هست شاد و موفق باشه
****
داره شهریور تموم میشه پروژه من اصلا خوب نیست