خانومه تو مترو سنش کم نبود، زیادم نبود ، شاید سی و جند سال.مانتو جلو بسته بنفش پوشیده بود با شال بنفش و یک کیف گنده. آرایش کمی داشت با گردنبندی روی مانتو .
دختری روی سکو گریه می کرد. از پنجره او را تماشا کرد و شروع کرد به نصیحت کردن ما که پسرا ارزش گریه کردن ندارن .گفتم " شاید یه بلایی سر خانوادش اومده یا کیفش و زدن" گفت " ادم که برا مامان و باباش گریه نمی کنه ، پسر ه ی اشغال" و نباید به پسر ها اهمیت داد ، مثلا دوست پسر خودش که دبی کار می کنه. دیشب زنگ زده که چرا سراغی از او نمی گیره و خانومه گفته که نمی خواسته شارژ موبایلش تموم شه .البته اقاهه یه خط ثابت برا خانومه خریده که راحت تماس بگیره و اینکه هیچوقت تحویلش نمی گیره . و نتیجه گیری کرد که در اثراین بی توجهی ها و تحویل نگرفتن ها آقاهه می خواد کلی کرم و ... براش از دبی بیاره و این چند روز تعطیلی قراره بچه هاش (مخصوصا پسر کوچیکه که خیلی شیطونه ) رو پیش مامانش بذاره و با اقاهه برن شمال.
این اولین بار بود که یه مامان دوست پسر دار می دیدم !
حالا قضیه چیه؟؟؟؟؟
حدود آبان ماه 81 ما یک شوخی بچه گانه کردیم.عصر تو سایت وقتی یکی از آقایون میخواست بشینه، صندلی رو کشیدیم و او زمین خورد ، یه سری ما رو تشویق کردند و یه سری دعوا. رفتار اون آقا محترما نه بود. با عصبانیت به ما گفت خیلی کار زشتی کردیم و بعد از سایت بیرون رفت.
دقیقا یک شنبه 29 اردیبهشت 86 ما تو سایت بودیم من بین دو کامپیوتر نشسته بودم با بلند شدن نفر کناری، من بلند شدم جای او بشینم ولی او نامردی نکرد و صندلی رو کشید ( البته با این فرض که من این عمل او را می بینم ، ولی من ندیدم ) نتیجه این که این بار من رو زمین ولو بودم.تازه فهمیدم اون آقا محترمه چقدر چیز تو دلش به ما گفته چون منم همون لحظه کلی چیز تو دلم گفتم.
****
تازه دو تا از دختر های خوابگاه با دو تا از پسر ها دوست شده بودند و شب ها بیرون می رفتند.من و دو نفر دیگه که یالغوز بودیم برای گرفتن حال انها و استفاده از شب های بندر تصمیم گرفتیم با شیوه ای آدم فروشانه بیرون برویم. عصر11/10/84 بود یکی از مرغ عشق ها بیرون بود و قرار بود دیر بیاد بچه ها از دانشگاه زنگ زدند و منم بدون اینکه حرفی بزنم بیرون رفتم و مرغ عشق دوم تنها موند در شرایطی که تنها موندن رو دوست نداشت. وقتی بعد از خوردن پیتزا و گشتن تو پارک مرغ و خروس و جواب ندادن به تلفن تنها مانده ، ساعت 10 به خوابگاه رسیدیم دو تا قیافه شاکیه نگران جلو مون بودند ولی خیلی خوش گذشت. امروز دو یار من نیز با رفقایشان نهار بیرون بودند و من تنها در سلف به اون روزفکر میکردم .
نمی دونم تا پایان سال بازم نت میام یا نه، برا همین پیشاپیش سال 87 رو به همه تبریک می گم وامیدوارم سال خوبی برا همه باشه و هر کس به هرچی دوست داره برسه.
عید رو دوست دارم اندازه دختر بچه ها .از چهارشنبه سوری تا سیزده به در .تمام مراسم پایان سال وآغاز سال .از خونه تکونی و خرید تا سفره هفت سین و دید و بازدید. همه میرن خرید ،همه جا تمیز میشه ، همه شهر تو جنب و جوش.
شاید امسال هم مثل پارسال بریم شمال ، نور، خونه دخترعموم . چه بریم و چه نریم میخوام از عید لذت ببرم. بی خیال الاستیسیته وباقی پروژه ها و کارها.مگه من چند بار 22 ساله می شم و چند بار جوون. هر کاری کنیم میگذره پس بهتره با خاطرات خوب باشه.
سال 86 برا من سال خوبی بود پرازخبرهای خوش و شادی و خاطرات قشنگ . دوست دارم سال 87 هم همینطوری باشه. تصمیم گرفتم تو سال جدید زود در مورد آدمها قضاوت نکنم و به کسی اعتماد نکنم چه افراد جدید ، چه دوستا ی قدیم .
سر سفره هفت سین برام دعا کنید منم هم برا کسایی که بهشون قول دادم هم اونایی که قول ندادم دعا می کنم که سال 87 سال خوشی باشه.
کرج سرده ، خیلی سرد، تا زانو میری تو برف ، واقعا روستامون قشنگ شده خیلی قشنگ ،دیدن برف بازی بچه ها تا قدمهای دونفره پیرزن ها و پیرمرد ها از پشت پنجره پای شومینه لذت بخشه .
نمیدونم اینجا اینجوریه ، زنجان و اردبیل و... چه جوریه!
جای نسیم گونه و بچه هایی که بندراند خالیه.
اون قدیما ، بچه که بودیم منتظر فصل امتحانا بودیم تا دیگه از مشق و تکلیف خبری نباشه تا سر فرصت کتاب بخونیم، یادمه شبای امتحان کتاب داستان وسط کتاب درسی میذاشتم و با کمک های بی دریغ لاله زندگی میکردم
اما حالا شبای امتحان مساوی با شب بیداری و زدن تو سر خودم و کتاب . دو تا کتاب رو میزمه "بادبادک باز" و "پیکر فرهاد " و من حریصانه فقط نگاه می کنم.