تبليغاتX
zendegiyeman
این روز ها

هیچ زمانی برای لذت بردن از زندگی دیر نیست.  هفته پیش دخترانه بیرون رفتیم  اول نها خوردیم بعد هم تو پارک ملت قدم زدیم. کلی خوش گذشت  خیلی وقت بود همدیگر را ندیده بودیم یکی خواستگار جدید داشت، یکی سر کار جدید رفته بود.  خلاصه کلی اتفاق خوب شنیدیم.

پارک هم خیلی زیبا شده بود. درخت های سبز و زرد و نارنجی و اخرایی و....

دو تا کتاب هم خوندم یکی از آن ها " دلباختگی " از "کریستین بوبن" بود. واقعا لذت بردم. پر بود از مفاهیم زندگی،عشق و دوستی . پر از گل سرخ و لطافت. چیزی که تو زندگی روز مره گم شده است.

 کتاب دوم " دسته دلقک ها " از " سلین " . اوایلش خسته کننده بود ولی کمکم جذاب شد. یک بخش هایی از کتاب شاهکار بود. توصیف های عالی از حس های افراد و محیط. مثل اتفاقاتی که در سمساری و عتیقه فروشی افتاد یا توصیف آدم ها و جنگ . همه شخصیت ها عجیب بودند ولی ملموس می شدند.

سه شنبه تا پنج شنبه هم همایش صنایع دریایی در کیش برگذار میشود هوراااااااااااااااااااااااا (واقعا به این تفریح نیاز دارم  مخصوصا که تا دوشنبه کلی کار دارم)

آبان هم به نیمه رسید .

2 نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 22:53  توسط دختر روستایی  | 

دانشگاه

هفته ها با سرعت باد می گذرد، به همین راحتی هفته اول مهر هم گذشت. سریعتر از آنی که فکر می کردم.

چهار شنبه به دانشگاه رفتم. بچه های دهه هفتاد هم دانشجو شده اند. و چقدر ناز و کوچک. قیافه آنها شبیه فاتحان جنگ ها بود که نتیجه  تلاش  شان مثبت بوده است و دیدنشان بسیار لذت بخش. احساس پیری کردم . قیافه دانشگاه هم عوض شده بود در های ورودی ساختمان ها اتوماتیک شده بود و لازم نبود با زور آنها را باز کنی دو جا حوض و فواره گذاشته بودند . فکر اینکه مهر سال 89 دانشجو نیستم هم ناراحت کننده بود و هم خوشحال کننده. پس از سال ها درس خواندن و دود چراغ خوردن ، تمام شدن تحصیل و ندیدن اساتید محترم لذت بخشه ولی دانشجو بودن هویتی است که از دست دادن آن دردناکه.  

دانشگاه به سراغ یکی از بچه های قدیمی رفتم که در دانشگاه کار می کند البته با او کار داشتم باورم نمی شد که از دیدنم خوشحال شود کسی که در کل دوران تحصیلم شاید دوبار صدایش را شنیده بودم (از ادم های عجیبی که فوق العاده کم حرف بود ) برایم دست تکان داد و گفت "سلام ، خوبی ؟ "  اینقدر خوشحال شدم که نگو

کتاب "1984" را خواندم اوایلش سخت بود ولی بعد که جلوتر رفتم خوشم امد و در نهایت معرکه بود مخصوصا پایان تلخ کتاب را خیلی دوست داشتم. جملات و عبارات زیبایی در آن نوشته شده است که واقعا جالبند.  

2 نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 0:23  توسط دختر روستایی  | 

اسور بانی پال

من به خدا و انسان ، مرده و زنده نیکی کردم. چرا بیماری و بدبختی بر من چیره شده است ؟ من از فرو نشاندن آتش فتنه در کشور،  و پایان دادن به کشمکش های خانوادگی ناتوانم. دسیسه ها و افتضاحات پیوسته بر من فشار می آورد و مایه پریشانی خاطر است. بیماری جان و تن، پشت مرا دو تا کرده  و من که از شدت بدبختی فریاد می زنم،  روزهای خود را به پایان می رسانم. در روز خدای شهر و خدای جشن، خود را بدبخت و بیجاره حس می کنم. مرگ چنگال خویش را در من فرو کرده و مرا از پای در می آورد. روز و شب از بخت خویش می نالم و زاری می کنم و درد من می کشم.

ای خدای من بر انسان رحم کن ، و چنان بخواه که اگر بی دین هم باشد بتواند نور ترا ببیند.

شاه بزرگ، شاه مقتدر، شاه عالم، شاه آشور، آسور بانی پال626 ق.م

2 نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 23:9  توسط دختر روستایی  | 

انزلی

سه شنبه پیش به انزلی رفتیم. هشت نفر بودیم. من و همکارم با 6 نفر از یک شرکت دیگه. الحمدلله دو تا خانوم دیگه هم همراهمون بودن و تنها نبودم. سه شنبه صبح زود حرکت کردیم و ظهر رسیدیم . از عصر کار را شروع کردیم . تا ساعت شش که کار تعطیل شد . پس از یه استراحت کوتاه لب ساحل رفتیم شام خوردیم پیاده برگشتیم. چهارشنبه هم از صبح تا عصر سر کار بودیم پس از استراحت لب ساحل و شام و پیاده روی....

یک نکته جالب این بود که ما تو شرکت همدیگر و به اسم صدا می زنیم ، اونجا تا میگفتن خانوم مهندس کلی مشعوف می شدیم.

انزلی را دوست داشتم  ولی اسکله کثیفی داشت ابش لجن بود پر از پوست  هندوانه، دمپایی پلاستیکی ، بطری نوشابه و ...

کلی یدک کش و شناور صید کیلکا دیدیم . شناور "میرزا کوچک خان " هم اونجا بود اماده اش می کردند که بر روش عروسی برگزار کنن.

چهار شنبه شب هم  یک کانتینر بر وارد اسکله شد

پنج شنبه ظهر هم حرکت کردیم .

خیلی دوست داشتم منم یک شناور کوچولو داشتم روی اون زندگی می کردم زندگی رو دریا خیلی رویایی و خیلی سخته

****

چهار شنبه بهترین دوستم ، برای ادامه تحصیل و گرفتن مدرک PH.D  ایران را ترک کرد . اول می رفت اتریش بعد امریکا.

یک شنبه به دیدنش رفتیم. دختری شاد و سرزنده که "نمیشه " براش معنایی نداشت. امیدوارم هر جا که هست شاد و موفق باشه

****

داره شهریور تموم میشه پروژه من اصلا خوب نیست

 

2 نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 23:22  توسط دختر روستایی  | 

فردا
فردا باید بریم جلسه. امیدوارم یک مهندس باشم !

از سه شنبه هم ماموریت میریم انزلی تا اخر هفته

 

چرا همیشه کلی چیز تو ذهنمه ولی نوشتنم نمیاد!!!

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 22:16  توسط دختر روستایی  | 

گزارش روزانه
امروز سیصد و شصت وششمین  روزی بود که من، سر کار میرم یعنی یک سال . خودم هم باورم نمیشه چه برسه به دیگرون. تو این یک سال خیلی یاد گرفتم. اما نه تنها مهندس نشدم که فهمیدم هیچوقت مهندس نمیشم

و چون خیلی سر کار رفتم و به علت داشتن پروژه با رییسم صحبت کردم سه شنبه ها نرم تا هر چه زودتر پروژه ام رو تموم کنم و فارغ التحصیل بشم

 "خوبی خدا " را می خونم . محشره واقعا محشره

2 نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 0:28  توسط دختر روستایی  | 

؟؟
2 نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 19:48  توسط دختر روستایی  | 

؟

مرز  راستی کجاست ؟

مرز  درستی کجاست ؟

 چی درسته و چی غلط؟

کی میدونه مرز رفاقت چیه  ؟ دروغ چیه ؟

2 نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 21:47  توسط دختر روستایی  | 

حماقت
حماقت... ترس...عصبانیت
2 نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 19:46  توسط دختر روستایی  | 

سال بلوا

دویدم و در راه فکر می کردم که من چه یادی دارم ، چرا یادم به وسعت همه تاریخ است ؟ و چرا ادم ها در یاد من زندگی می کنند و من در یاد هیچکس نیستم

***

صدای گریه زنی را می شنیدم که از سرما و گرسنگی ، یا شاید از تنهایی بر سومین پله خانه پدریش مانده بود. گاه گداری بر می گشت پشت سرش را نگاه می کرد و باز به تلاشش ادامه داد. انگشت هایش یخ زده و رفته رفته ریخته بود انگار که از جذامی سرد پوسیده باشد. با موهایی سفید و زرد، مثل کاکل ذرت که شانه نخورده و بی معنا از این طرف و ان طرف صورتش را گرفته باشد ...تنها به اتکای یادش زنده بود و حالا که نمی توانست  از پله های خانه پدریش بالا برودگریه می کرد.

***

سال بلوا - عباس معروفی

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 18:53  توسط دختر روستایی  |