تبليغاتX
zendegiyeman
مربای زردآلو رو دوست دارم سرگرمی جدیدم است.
دلم برای تخته نرد تنگ شده است سالها از آخرین باری که بازی کردم میگذرد.
روز آخر امتحانات هم گذشت. یادش به خیر بندر که بودیم می رفتیم سد مظفر.دوستانی که می گفتید تو بیا کرج ، ما میبریمت سد مظفر . کجایید ؟؟؟ من دو ساله که اومدم کرج
2 نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 23:49  توسط دختر روستایی  | 

خانومه تو مترو  سنش کم نبود،  زیادم نبود ، شاید سی و جند سال.مانتو جلو بسته بنفش پوشیده بود با شال بنفش و یک کیف گنده.  آرایش کمی داشت با گردنبندی روی مانتو .

دختری روی سکو گریه می کرد. از پنجره او را تماشا کرد و شروع کرد به نصیحت کردن ما که پسرا ارزش گریه کردن ندارن .گفتم " شاید یه بلایی سر خانوادش اومده یا کیفش و زدن" گفت " ادم که برا مامان و باباش گریه نمی کنه ، پسر ه ی اشغال" و نباید به پسر ها اهمیت داد ، مثلا دوست پسر خودش که دبی کار می کنه. دیشب زنگ زده که چرا سراغی از او نمی گیره و خانومه  گفته که نمی خواسته شارژ موبایلش تموم شه .البته اقاهه یه خط ثابت برا خانومه خریده که راحت تماس بگیره  و اینکه هیچوقت تحویلش نمی گیره . و نتیجه گیری کرد که در اثراین بی توجهی ها و تحویل نگرفتن ها آقاهه می خواد کلی کرم و ... براش از دبی بیاره و این چند روز تعطیلی قراره بچه هاش (مخصوصا پسر کوچیکه که خیلی شیطونه ) رو پیش مامانش بذاره و با اقاهه برن شمال.

این اولین بار بود که یه مامان دوست پسر دار می دیدم !

2 نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 0:53  توسط دختر روستایی  | 

چه زود گذشت
این هفته شهر بودم نتونستم سر وقت بنویسم.تو این هفته من خیلی یاد گذشته کردم. از قدیم گفتند تاریخ تکرار می شود ، گهی زین به پشت و گهی پشت به زین و خیلی چیز های دیگه.

حالا قضیه چیه؟؟؟؟؟

حدود آبان ماه 81 ما یک شوخی بچه گانه کردیم.عصر تو سایت وقتی یکی از آقایون میخواست بشینه، صندلی رو کشیدیم و او زمین خورد ، یه سری ما رو تشویق کردند و یه سری دعوا. رفتار اون آقا محترما نه بود. با عصبانیت به ما گفت خیلی کار زشتی کردیم و بعد از سایت بیرون رفت.

دقیقا یک شنبه 29 اردیبهشت 86 ما تو سایت بودیم من بین دو کامپیوتر نشسته بودم با بلند شدن نفر کناری، من بلند شدم جای او بشینم ولی او نامردی نکرد و صندلی رو کشید ( البته با این فرض که من این عمل او را می بینم ، ولی من ندیدم ) نتیجه این که این بار من رو زمین ولو بودم.تازه فهمیدم اون آقا محترمه چقدر چیز تو دلش به ما گفته چون منم همون لحظه کلی چیز تو دلم گفتم.

****

 تازه دو تا از دختر های خوابگاه با دو تا از پسر ها دوست شده بودند و شب ها بیرون می رفتند.من و دو نفر دیگه که یالغوز بودیم برای گرفتن حال انها و استفاده از شب های بندر تصمیم گرفتیم با شیوه ای آدم فروشانه بیرون برویم. عصر11/10/84 بود یکی از مرغ عشق ها بیرون بود و قرار بود دیر بیاد بچه ها از دانشگاه زنگ زدند و منم بدون اینکه حرفی بزنم بیرون رفتم و مرغ عشق دوم تنها موند در شرایطی که تنها موندن رو دوست نداشت. وقتی بعد از خوردن پیتزا و گشتن تو پارک مرغ و خروس و جواب ندادن به تلفن تنها مانده ، ساعت 10 به خوابگاه رسیدیم دو تا قیافه شاکیه نگران جلو مون بودند ولی خیلی خوش گذشت. امروز دو یار من نیز با رفقایشان نهار بیرون بودند و من تنها در سلف به اون روزفکر میکردم .

2 نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 10:49  توسط دختر روستایی  | 

غریب آشنا
همه چیز خیلی ساده شروع شد. از یک بامداد برفی بهمن ماه. وقتی دانشگاه می رفتم سر کوچه منتظر تاکسی ایستاده بود.تاکسی آمد باهم سوار شدیم.با هم مترو پیاده شدیم.من سمت واگن خانم ها و او سمت واگن آقایان. فردا دوباره این اتفاق افتاد و هفته های بعد و ماه های بعد
حال یکی از انگیزه های بیدار شدن شنبه دیدن کسی است که صبح ها بر خلاف برخی آقایان که صورتشون رو نمی شورن که مبادا خواب از سرشون بپره ، مرتب است و معطر با تیپی کاملا رسمی کت و شلوار و حتی کراوات
2 نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:10  توسط دختر روستایی  | 

تهران
از تهران متنفرم. از چهارراه ولیعصر،از چراغ قرمز، از ترافیک . از مسیر رفت و آمد بدم میاد.از تاکسی ازمترو، از اینکه هروقت میرسی درش بسته میشه و باید یه ربع صبر کنی تا بتونی میون جمعیت له شی. حس می کنم هر روز یه ماه از عمرم کم میشه
2 نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 23:49  توسط دختر روستایی  | 

نمی دونم تا پایان سال بازم نت میام یا نه، برا همین  پیشاپیش  سال  87 رو  به  همه تبریک می گم وامیدوارم سال خوبی برا همه باشه و هر کس به هرچی دوست داره برسه.

عید رو دوست دارم اندازه دختر بچه ها .از چهارشنبه سوری تا سیزده به در .تمام مراسم پایان سال وآغاز سال .از خونه تکونی و خرید تا سفره هفت سین و دید و بازدید. همه میرن خرید ،همه جا تمیز میشه ، همه شهر تو جنب و جوش.

شاید امسال هم مثل پارسال بریم شمال ، نور، خونه دخترعموم . چه بریم و چه نریم میخوام از عید لذت ببرم. بی خیال الاستیسیته وباقی پروژه ها و کارها.مگه من  چند بار 22 ساله می شم و چند بار جوون. هر کاری کنیم میگذره پس بهتره با خاطرات خوب باشه.

سال 86 برا من سال خوبی بود  پرازخبرهای خوش و شادی و خاطرات  قشنگ . دوست دارم سال 87 هم همینطوری باشه. تصمیم گرفتم تو سال جدید زود در مورد  آدمها  قضاوت نکنم  و به کسی اعتماد نکنم  چه افراد جدید ، چه دوستا ی قدیم .

سر سفره هفت سین برام دعا کنید منم  هم برا کسایی که بهشون قول دادم هم اونایی که قول  ندادم دعا می کنم که سال 87 سال خوشی باشه.

 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 23:32  توسط دختر روستایی  | 

فروغ
امروز سالروز فوت " فروغ " بود . انتخاب یه شعر از شعرهاش سخت بود . بالاخره این راضیم کرد .
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروزها ، دیروزها !
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد و درد
خاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تیرۀ دنیای من
چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفتر های من
می رهم از خویش و می مانم ز خویش
هرچه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان می شود
می شتابند از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره می ماند بچشم راهها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک !
بی تو ، دور از ضربهای قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زیر خاک
بعدها نام مرا باران و باد
نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ
2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 1:54  توسط دختر روستایی  | 

گالیور
سر کلاس زبان حس می کنم " گالیور م در سرزمین لیلی پوت "، و هر بار بلند می شوم سرم به سقف می خورد و سقف رو سرم می ریزد.
بین 8 تا دختر بچه که بزرگترین آنها 14 سال دارد یعنی 8 از من کوچکتر با افکار کودکانه .
یکی از اونا خبرنگار افتخاری " دوچرخه" ست ، می خواد ژورنالیست شود.
یکی از اونا المپیاد علوم شرکت کرده و می خواد نجوم بخواند.
یکی از اونا که از همه کوچکتر است ، با شنیدن رشته من می خواد در آینده کشتی بسازد و هر جلسه عکس یک کشتی برا من می آورد.
....
فقط منم که دیگر آرزویی ندارم، آینده ام روشن روشن .
2 نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 21:7  توسط دختر روستایی  | 

برف

کرج سرده ، خیلی سرد، تا زانو میری تو برف ، واقعا روستامون قشنگ شده  خیلی قشنگ ،دیدن برف بازی بچه ها تا قدمهای دونفره پیرزن ها و پیرمرد ها  از پشت پنجره پای شومینه  لذت بخشه .

نمیدونم اینجا اینجوریه ، زنجان و اردبیل و... چه جوریه!

جای نسیم گونه و بچه هایی که بندراند خالیه.

2 نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 21:7  توسط دختر روستایی  | 

اون قدیما ، بچه که بودیم منتظر فصل امتحانا بودیم تا دیگه از  مشق و تکلیف  خبری نباشه تا سر فرصت کتاب بخونیم، یادمه شبای امتحان کتاب داستان وسط کتاب درسی میذاشتم و با کمک های بی دریغ لاله زندگی میکردم

اما حالا شبای امتحان مساوی با   شب بیداری و زدن تو سر خودم و کتاب . دو تا کتاب رو میزمه "بادبادک باز" و "پیکر فرهاد " و من حریصانه  فقط نگاه می کنم.

2 نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 23:26  توسط دختر روستایی  |